تبلیغات
میوه های بهشتی - از 92 تا 93 با آقای سیب

از مدتی قبل برنامش رو چیده بودیم که لحظه ی سال تحویل کنار خانواده هامون باشیم. من آخر سال پر کاری داشتم و تا صبح روز 29 اسفند تو محل کارم سخت مشغول کار بودم. فقط به یک عشق! به عشق اینکه بتونم یه قرارداد جدید بنویسم و با پولش بتونم یه عیدی خوب برای بانو بخرم...
من موفق شدم و پول هم گرفتم و بدون حتی یک لحظه شک کردن و حساب و کتاب کردن ، با وجود اینکه خیلی این ماه هزینه کرده بودمو برای بانو خرید کرده بودم و جیبم خالیِ خالی بود ، اما تصمیمو گرفته بودم برای عیدی بازم براش خرید کنم و چیزی رو براش بخرم که خیلی هم نیاز داشت و هم دوست داشت که داشته باشه. فقط و فقط به همین هدف بود که تا روز آخر می رفتم سر کار وگرنه قبلا هرگز اینکارو نمیکردم و از 20 اسفند به بعد دیگه نه محل کار میرفتم و نه دانشگاه! خلاصه با کلی شور و ذوق براش خرید کردم و یه پاکت خوشکل هم  براش خریدم و عیدیمو گذاشتم توی پاکت و راهی خونه ی انار بانو شدم. وقتی رسیدم اومد دم در و من روش رو بوسیدم و بهش عید رو تبریک گفتم و عیدیش رو بهش تقدیم کردم .
ولی راستش رو بخواید یک چیزی هست که ازش ناراحت میشم ؛ اینکه من خیلی وقتا هست که برای بانو هدیه میگیرم. توی هر مناسبتی که هست تمام تلاشم رو میکنم و شاید نصف حقوق یک ماهمو میدم و براش چیزی رو میخرم که هم لازمش داره و هم دوست داره که داشته باشه. مهم نیست که چی باشه و چقدر هزینش باشه من همیشه تلاشم رو کردم و تهیش کردم . ولی راستش هیچوقت اون واکنشی رو که انتظارش رو دارم ازش ندیدیم. هرگز . . . نه کادوی تولدش که براش انگشتر طلا خریدم که تمام حقوقم رو براش دادم ، نه برای سالروز عقدمون و نه برای عیدی که گرفتم . . . با وجود اینکه همیشه منِ دانشجو جیبم کفاف دخل و خرجم رو نمیده ، اما همیشه سعیمو کردم که حداقل برای این مناسبت های خاص براش کم نذارم . . . اما نشد هرگز یک بار اون شادی رو که انتظارش رو دارم ، اون ذوق زدگی از هدیه ای که براش گرفتم ، اون سورپرایز شدن رو ازش ببینم ...
همیشه کادوش رو در میاره یه نگاهی میکنه ، یک لبخند کوچیک ، بعد هم یک سوال که از شنیدنش متنفرم : " چند خریدی؟ "
اصلا مگه مهمه که چند خریدم؟ اصلا مجانی یا چند میلیون ! من هدیه ای رو تهیه کردم که هر چی که هست با عشقم بوده...
بگذریم ....
بعدترش اناربانو قبل از سال تحویل برام یه پیراهن خوشجل خرید
بعدترش هم رفتم خونه و سال تحویل طبق برنامه ریزی قبلی کنار خانواده هامون بودیم. از صبح فرداش ما کنار هم بودیم و همه جا می رفتیم عید دیدنی . من از اینکه کنار بانو بودم خیـــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوشحال بودم اصلا ذوق زده بودم ندید بدید اصلا اینجوری
فرداش هم رفتیم دسته جمعی زنجان خونه ی پدربزرگ بانو. اونجا اتفاقاتی افتاد که از حوصله ی این پست خارجه ولی مزه پرونی های عموی بانو خیلی شیرین بود و باعث میشد من بیشتر از پیش عاشق لین عمو بشم. بعدش رفتیم شمال . خیلی بهم خوش گذشت . من از سفر دسته جمعی خیلی خوشم میاد ، به شرطی که همگی با هم جور باشن و کارد و پنیر نباشن
شباش خیلی سرد بود. منم سرما خورده بودم و به شدت سرفه میکردم . اصلا روزها حالم خوب بودا ولی شب که میشد به شدت سرفه میکردم و حالم خوب نبود. بانو هم مثل مادرا همش ازم مراقبت میکرد و بهم میرسید و هی بهم دارو میروسند. منو میگی (    ) اینجوری بودم!!
هیچی دیگه بهدش هم برگشتیم تهران و همه چی به خوبی و خوشی تمومید .
بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود . . !



طبقه بندی: روزنوشت، خاطرات شخصی، عاشقانه،
برچسب ها: مسافرت، خاطرات شخصی، روزنوشت،

آخرین ویرایش در پنجشنبه 7 فروردین 1393 ساعت 11:45 ق.ظ بود
در روز پنجشنبه 7 فروردین 1393 ساعت 11:15 ق.ظ | آقای سیب | نظرات

  • مدرسه نونهالان
  • جاده ماز
  • آنکولوژی
  • غلام موزیک